|
حرف حال ! | ||
|
از آجیل سفره ی عید ، چند پسته ی لال مانده است! آنها که لب گشودند ، خورده شدند! آنها که لال مانده اند ، میشکنند!!! دندان ساز راست میگفت : پسته ی لال ، سکوتش دندان شکن است ... ((حسین پناهی)) [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 17:4 ] [ مرتضی عبداله زاده مهنه ]
به قربان حنای پشت دستت تو قلیان چاق مکن می سوزه دستت تو قلیان چاق مکن از بهر فایز خودم چاق میکنم، می دم به دستت "فایز" بقیه شو اینجا بخون [ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 16:2 ] [ مرتضی عبداله زاده مهنه ]
مهربانم، ای خوب ! یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها به تو می اندیشد... وکمی ، دلش از دوری تو دلگیر است... بقیه شو اینجا بخون [ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 15:56 ] [ مرتضی عبداله زاده مهنه ]
دختر ، سیبی است که باید از درخت سربلندی چیده شود
نه در پای علف های هرز ! .... [ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 14:53 ] [ مرتضی عبداله زاده مهنه ]
من اگر نباشم ، دنیا ، یک "من" کم دارد ! تو اگر نباشی ، من ، یک "دنیا " کم دارم .... [ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 22:22 ] [ مرتضی عبداله زاده مهنه ]
به خانه می رفت با کيف و با کلاهی که بر هوا بود چيزی دزديدی ؟ مادرش پرسيد دعوا کردی باز؟ پدرش گفت و برادرش کيفش را زير و رو می کرد به دنبال آن چيز که در دل پنهان کرده بود تنها مادربزرگش ديد گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خنديده بود ! ((زنده یاد حسین پناهی)) [ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ] [ 23:6 ] [ مرتضی عبداله زاده مهنه ]
بيراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و می کشيد زين بعد همه عمرم را بيراهه خواهم رفت . . . ((زنده یاد حسین پناهی)) [ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ] [ 22:59 ] [ مرتضی عبداله زاده مهنه ]
جا مانده است ، چیزی ، جایی ،
که هیچگاه دیگر ، هیچ چیز ، جایش را پر نخواهد کرد ؛ نه موهای سیاه و نه دندان های سفید ! ((زنده یاد حسین پناهی)) [ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 21:57 ] [ مرتضی عبداله زاده مهنه ]
زندگی ، یعنی بازی ؛ سه ، دو ، یک ... سوت داور ... بازی شروع شد ... ! دویدی ، دست و پا زدی ، غرق شدی ، نجات پیدا کردی ، خیانت کردی ، دل شکستی ، عاشق شدی ، بی رحم شدی ، مهربان شدی ، بچه بودی ؛ بزرگ شدی ، پیرشدی ... سوت داور ... بله ، بازی تموم شد ... زندگی رو باختی یا بردی ؟!! اگه بردی خوش بحالت . اگر هم که باختی ، اشکاتو پاک کن همسفر ؛ گاهی باید بازی رو باخت ! اما اینو یادت باشه باز میشه زندگی رو ساخت ... [ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 17:24 ] [ مرتضی عبداله زاده مهنه ]
حال که به سویت بازگشتم آن قدر آرامش دارم که دیگر خیالم از غم آن روزها آسوده است. به خودت قسم ، تنها و فقط تنها امید به لطفت مرا بازگرداند. این روزها را هیچگاه از یاد نمی برم ؛ چون دیگر تو را از یاد نخواهم برد. به خاطر آسایش امروزم ، به تو مدیونم ! خدایا : " تو آن طوری هستی که من دوست دارم ؛ پس من را طوری کن که خودت دوس داری ! "
[ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 10:3 ] [ مرتضی عبداله زاده مهنه ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||